
یعنی این جا این قدر بده كه هیچ كس نمیاد نظر بده.
* دلتنگ باران *

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای
زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از
درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو
بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی
ها رها شوم....
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با
قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته
است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی
غروب و باران را دارم.....
کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز
در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......
دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فگر گفت با نگاهی چر مهـــــــر
دخترم
عشق فریاد شقایق هاست.
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست
عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست
عشق سرخی گونه های آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی
عشق لذت انسان بودن است
تو نمی دانی، عشق نغمه های فلب قناری هاست
راستی
دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ
با کمی لبخند
گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه
گفت:دوستت دارم
بی درنگ
مدر یاد بی مهری شوهر افتاد
یاد آن سیلی سرخ
یاد آن عشق حقیر
یاد آن قلب بی مهر و وفا
گفت: دخترم
عشق سرابی در دل دریاست.



